شعري از فريدون مشیری
فریاد های سوخته
من با کدام دل به تماشا نشسته ام
آسوده
مرگ آب و هوا و نبات را
مرگ حیات را ؟
من با کدام یارا
در این غبار سنگین
مرگ پرندهها را خاموش مانده ام ؟
در انهدام جنگل
در انقراض دریا
در قتل عام ماهی
من با کدام مایه صبوری
فریاد برنداشته ام ،
آی!....؟
پیکار خیر و شر
کز بامداد روز نخستین
آغاز گشته بود ،
در این شب بلند به پایان رسیده است !
خیر از زمین به عالم دیگر گریخته ست !
وین خون گرم اوست که هر جا که بگذریم
بر خاک ریخته ست !
در تنگنای دلهره، اینک
خاموش و خشمگین به چه کاریم ؟
فریاد های سوخته مان را
در غربت کدام بیابان
از سینه های خسته برآریم ؟
ای کودک نیامده ! ای آرزوی دور
کی چهره می نمایی؟
ای نور مبهمی که نمی بینمت درست
کی پرده می گشایی ؟
امروز دست گیر که فردا
از دست رفته است
انسان خسته ای که نجاتش به دست تست .
|
+| نوشته شده توسط
حسين سليميان در پنجشنبه یکم شهریور 1386
|