كودكان و جغرافيا
در پارك بودم . روي صندلي نشسته و روزنامه مي خووندم كه گاهي براي رفع خستگي ،چشم از رورنامه بر مي داشتم و به اطراف نيم نگاهي مي انداختم تا اين كه دختربچه ايي توجه من را جلب كرد. دختربچه، پنچ شش ساله به نظر مي رسيدو لباس هاي تر و تمييز و ست شده به تن داشت . در حال بازي كردن با وسايل پارك بود. به نظرمي اومد كه دل و دماغ براي بازي كردن نداره وخسته شده . در چنين شرايطي يه دختر بچه ي پنچ شش ساله كه افغاني به نظر مي رسيد ،اومد در محوطه ي بازي و شروع كرد با وسايل پارك بازي كردن. نمي دونم اين دو تا بچه چي تو گوش هم زمزمه كردند و شروع كردند با هم بازي كردن. انگار چند ساله هم ديگررو مي شناختند. تا اين كه مامان دختر بچه ي اولي ،دخترش رو صدا كرد و گفت :دخترم . بيا. بيا. كارت دارم . دختربچه با كمي معطلي رفت پيش مامانش گفت : چيه ماماني . مامانش گفت با اين افغاني بازي نكن . دختر بچه نگاهي به اون كودك افغاني انداخت و چند لحظه بعد به مامانش گفت : مگه فرقي داره؟! و سپس راهش رو گرفت و رفت و شروع كردند دوباره به بازي كردن ،خنديدن و ......
|
+| نوشته شده توسط
حسين سليميان در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
|