تبليغاتX
كلاس جغرافيا
 تو "دوچرخه" مطلبی خوندم. .......

تو "دوچرخه" مطلبی خوندم و به نظرم اومد به حال و هوای این وبلاگ می خوره. من که خوشم اومد. شما هم بد نیست متن رو بخوونید و بنویسید دوست دارید کجای ایران برید؟ 

لنگه كفش؛ دوست داري كجاي ايران بري؟

 

يادمه يه معلم خوب جغرافي داشتيم؛ آخرهاي سال كه مدرسه تعطيل مي‌شد و تابستان گرم و طولاني  مي‌اومد، از همه ما پرسيد: «دوست دارين كجاي ايران برين.»

شاگردها خيلي چيزها گفتن. حرف بعضي‌هاشون يادمه، اما اول، حرفي رو كه خودم زدم، مي‌گم. 

يادمه گفتم: «آقا من دوست دارم برم بوشهر. بابام مي‌گه اونجا يه مدرسه‌اي هست مال صد سال پيش، به اسم مدرسه سعادت. اين مدرسه را مردم با پول خودشون ساختن. اين مدرسه اون زمون‌ها آزمايشگاه داشته؛ زبان توش تدريس مي‌شده؛ تيم تنيس داشته؛ كتاب‌هاي درسي  را هم خود معلم‌ها مي‌نوشتند؛ آخر سال هم به كسي كارنامه نمي‌دادن. يه هيأت تصميم مي‌گرفته كه شاگردها برن كلاس بالاتر يا نه. آقا، بابام مي‌گه چند تا از نويسنده‌هاي خوب ما شاگرد همين مدرسه بودن.»

   - يكي گفت: من بچه عشايرم، يعني از بختياري‌هام، دلم مي‌خواد با كوچ لرها از جنوب برم تا چهار محال و بختياري، بين راه اسب ‌سوار بشم، از آب خروشان كارون رد بشم، ماست و كره محلي بخورم، حتي نان بلوط. 

   - يكي گفت: آقا، مامان من اهل نيشابوره. امسال مي‌خواد مارو ببره نيشابور. خيلي دلم مي‌خواد اون‌جا آرامگاه عطار و خيام و يه نقاش معروف رو ببينم. 

   - آقا من عاشق ماهي‌گيري‌ام. بلد هم نيستم كه كجا مي‌شه رفت ماهي گرفت؟ 

   - آقا من جنوبي‌ام، اما جنوب نبودم.دوست دارم برم اهواز سوار بلم بشم، روي رود كارون. 

   - آقا، بابام از جيرفت خيلي تعريف مي‌كنه. مي‌گه هندوستان ايرانه. خيلي چيزها كه همه جاي ايران عمل نمي‌آد، اون‌جا توي باغ‌هاش هست؛ مثل انبه و غيره. من باغ و گل و گياه و درخت خرما خيلي دوست دارم. اصلاً هميشه دلم مي‌خواست باغبون باشم، اما بابام مي‌گه پسر من بايد دكتر بشه. 

   من از بيمارستان و دوا بدم مي‌آد. اصلاً دلم نمي‌خواد دكتر بشم. زوركي كه نيست! 

   - يكي گفت: من دوست دارم برم مسجد سليمون. اولين چاه نفت ايران رو ببينم. 

   - من دوست دارم تابستونا بيام تهران؛ تهروني حرف بزنم و برم كوه. 

   - يكي گفت: من دوست دارم برم كيش. مي‌گن آب‌هاي اين جزيره خيلي زيباست و توي آب‌هاش 73 نوع ماهي رنگي هست . شنيدم توي اين جزيره يه درختي هست كه  بهش مي‌گن انجير معابد. بايد درخت جالبي باشه. دوست دارم برم اونهارو ببينم. 

   اون روز شاگردا خيلي حرف‌هاي ديگه هم زدن. اون‌وقت يه نفر هم از معلم پرسيد كه آقا شما دوست دارين كجا برين؟

   همون موقع زنگ خورد و مدرسه شلوغ شد؛ خلاصه نشد معلم جواب بده. اما گفت: جلسه بعد يادم بيارين بهتون بگم.   

|+| نوشته شده توسط حسين سليميان در پنجشنبه هفتم آذر 1387  |
 
 
بالا